تو را خدا واســــــم دعا کنین...دارم دیوونه میشم اینجا...
من تازه دارم میفهمم که چقدر دوسش دارم...
خواهش میکنم واسم دعا کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن
بابا من علی را دوس نداااااااااارم....اشتباه میکردم.....
دعا کنین...
سلام....
خودمو بدبخت ترین ادم میبینم !!
ما اومدم امارات و من واسه یک سال نمیبینمش...
دارم میمیرم...کارم فقط گریست...دارم دیوونه میشم...
تو را خدا واسم دعا کنید...شاید معجزه ای شد...
اخه خدا جووونم چرا منو عاشق کردی ؟؟چرا منو ازش جدا کردی؟
دیگه تا نرم ایران نمیام تو نت
بای
خوووووووبید ؟؟ من اوووووومدم !!
راستی !! خوشحالید یا ناراحت ؟؟ ![]()
فقط دوستای گلم خیـــــــــــــــــلی خستم...زیادی...
فردا یا بس فردا میام نطراتون را
جبران میکنم...باشـــــه ؟؟
خیلی هم زیادی ممنون که منو فراموش نکردین و هوامو
داشتین !!
دیگه چی بگم ؟!؟!؟؟!؟!!!؟!؟!
....دوووووووســـــــتون داااااااا...رم
![]()
خوب دوستای عزیز !! این خاطراتم مال زمان گذشته بوووود...از الان
میخوام زمان حال را شروع کنم..در مورد اون دعوا هم نمیگم چون
زیاد مهم نبود....امکان داره واسه اینکه شماها بهتر داستان متوجه شین
وسطاش از گذشته هم بگم...خوب بریم اوون روزی که میخواستم از
ایران خارج شم...اخرین باریکه باهاشحرفزدم و دعوامون شد !!
روز اخری من زنگ زدم دوستش علی...اون چندین
بار بهم گفته بود که بهش نزنگم ولیچند علی بهم خیلی در شناخت
اون کمک میکرد من بهش زنگ زدم...البته چند بار هم علی بهم گفته
بوود دوست دارم و از این حرفا...یادمه یه علی روز بهم اس داد گفت:
وقتی باهاش میحرفی و از پشت گوشی صداتو میشنوم دوس دارم دوس دختر
من باشیولی وقتی میبینم s(دوس پسرم) خیلی دوست داره به خودم دیگه اجازه نمیدم
همچین فکری کنمتو ابجیمی...
منم گفتم:
خلاصه...
اون روز به s زنگ زدم روز اخری و بهش گفتم که بهش زنگ زدم...اونم خیلی
زیاد عصبانی شدیه اسمس واسم فرستاد گفت:
عوضی کثافت...دیگه خسته شدم...از دس کارات من خر به خاطر تو همو
را ول کردم ولی تو...اگه دوست نداشتم تا حالا میتونستم ۱۰۰بار ولت کنم
و برم با ۱۰۰نفر دیگه...خیلی نامردی
من نمیدونستم چی بگم...
دوباره اسمس داد گفت:
شماره سهیلا را واسم سند کن کارش دارم
من اون موقع داشتم ظرف میشستم...جوابشو ندادم ولی واقعا عصبی و ناراحت شدم
موبایلم تو جیبم بود...جنتا اسمس پشت سر هم واسم اومد...ولی توجه نکردم...
ظرفا که تموم شد دیدم سهیلا هم بهم اسمس داده !!!!!
خیلی ناراحت شدم...
خیلی...خیلیــــــــــــــــــــی
گفته بود:
منم اینقدر عصبانی شدم به هر ۲تاشون شماره هارو دادم !!
بالافاصله زنگ زدم بهش گفتم:
حالم ازت بهم میخوره...همون لیاقتت سهیلاست که نامزد داره...دیکه
اسم منو نیار عوضی!! پول موبایلم واست میفرستم...اشغال
گوشیو قطع کردم هر چی زنگ زد قطع کردم...دیگه شک ندارم اینا با هم دوستن !!
خیلی نامردیو پستیه !! اول گفتم همین الان باهاش به هم میزنم...ولی بعد
فکر کردم دیدم بهتر که بگم واسم مهم نیست برم و برگردم بعد حالشو جا بیارم...
ولی هیچ وقت یادم نمیره...هیچوقت...این اتفاق ۷ مرداد افتاد..هنوز از دستش
ناراحتم...تو این مدت چند بار با هم چت کردیمبه جون مامانش و باباش و جد و
اباش قسم خورده که با سهیلا رابطه نداره...ولی...ولی من دیگه نمیتونم باور کنم...
راستی بعد از این موضوع زنگ زدم علی...بهش گفتم که اینجوری شده...
گفت:
نباید شمار ه ها را بهشون میدادی...ولی مهم نیست خودم هواشو دارم نگران نیاش
ابجی خوبم...
حالا یه برنامه هایی واسش دارم...ولی الان نمیگم چون ادرس این وبلاگو دختر
خالش داره شاید بهش بده...بذارید به صورت یه راز بمونه...
الان مدت ۳ هفتست ازش بیخبرم...ولی خوب شد که این مسافرت خارج از کشور
واسمون پیش اووومد...خیلیــــــــــــــی خوب!!
خوب من برم دیگه...ولی توراخدا دعا کنین واقیعت نداشته باشه....
![]()
